حسين بهمنيار

بدون ترديد نهضت مشروطه را بايد نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران و در مسير تحولات فکري و سياسي ايرانيان شمرد. سيد حسن تقي زاده يکي از رهبران سياسي اين خيزش تاريخي بود که در طول زندگي سياسي خود فراز و نشيب‌هاي فراواني را طي کرد. وي از تندروترين رهبران سياسي مشروطه بود که به دليل فعاليت‌هايش ناچار راه تبعيدي نسبتا طولاني را به اروپا در پيش گرفت. با اين تبعيد دوره نخست فعاليت سياسي او به انجام رسيد و دوره‌اي ديگر در زندگي اش آغاز شد که نقطه عطف آن را بايد انتشار روزنامه کاوه در برلين به شمار آورد. اين دوره مصادف بود با سرخوردگي بسياري از مشروطه خواهان از تحولاتي که در کشور به وقوع پيوسته بود. اين ايدئولوژي از سوي شمار بسياري از روشنفکران ايراني همانند علي اکبرخان داور، علي دشتي، مرتضي مشفق کاظمي، حسين کاظم زاده ايرانشهر، عبدالله رازي و کثيري ديگر از روشنفکران نسل دوم مشروطه ترويج مي‌شد. ازنسل نخست مشروطه خواهان سيد حسن تقي‌زاده نيز تا اندازه‌اي تحت تاثير اين جنبش قرارگرفت، اگرچه ازتندروي‌هاي آن مصون ماند. پس از جنگ جهاني اول، به کوشش تقي زاده و نواب در برلين روزنامه‌اي انتشار يافت که کاوه نام داشت. گردانندگان اين نشريه در حقيقت همان گردانندگان «انجمن ايران» در برلين بودند که سيد حسن تقي‌زاده و حسينقلي خان نواب دو نفر از برجسته‌ترين اعضاي آن به شمار مي‌آمدند. در ايران، کساني چون احمد علي (مورخ‌الدوله) سپهر که در اين دوره کارمند سفارت روسيه در تهران بود با آن مرتبط بودند. نشريه ارگان اين گروه انديشه تجدد و ترقي را سرلوحه کار خود قرار داده بود. گردانندگان روزنامه معتقد بودند که تمدن جديد غرب را بايد يکپارچه پذيرفت و در ايران رواج داد.
آنچه در مرحله نخست اهميتي بسيار داشت برخورد گردانندگان کاوه با مساله اخذ تمدن جديد و حدود و ثغوري بود که در اين کار قائل مي‌شدند. اين انديشه مبتني بر پذيرش و ترويج تمدن جديد بدون هيچ قيد و شرط بود. عواملي که اين نويسندگان را به اين انديشه جذب مي‌کرد انحطاط همه جانبه ايران از نظر عملي، سياسي و اخلاقي، از يک سو، و شکست جريان تجددخواه در مقطع مشروطيت، از سوي ديگر، بود که به‌‌رغم تلاش‌هاي متمادي به دليل بحران‌هاي موجود در نظر و عمل نتوانست حتي گامي جامعه ايران را به سوي پيشرفت هدايت کند و انحطاط شتابنده آن را متوقف سازد. از نظر آنها ايران با وجود آزمودن تجربه مشروطه، در تمامي عرصه‌هاي حيات، چه از نظر عيني و چه از نظر ذهني، از ملت‌هاي متمدن فرنگ صد هزار فرسنگ عقب‌تر به نظر مي‌رسيد. گذشته ناکام تجددخواهي و سقوط جامعه ايراني در هرج و مرج و گريز آن از اخلاق مدني و امتناع شکل‌گيري مناسبات جديد تمدني همکاران و نويسندگان کاوه را، نسبت به درستي راهي که در گذشته پيموده شده بود، به ترديد مي‌انداخت و آنها را از حرکتي روي گردان مي‌کرد که به دنبال گزينش وجوهي از تمدن و فرهنگ غرب و انطباق آن بر شرايط ايران، و بدون پرسش جدي از سنت، مي‌خواست با حفظ ميراث تاريخي گذشته از دستاوردهاي تجدد هم بهره مند شود. به سخن ديگر، از ديد نويسندگان اين روزنامه جريان‌هاي غالب تجدد خواه در گذشته در پي آن بودند که با حفظ قيد و بندهاي سنتي جامعه را با دستاوردهاي تمدن جديد آشنا سازند و به همين دليل اجتهادات بي‌معني مي‌کردند و اقدامات نيمه کاره‌اي انجام مي‌دادند که نه مي‌توانست حافظ سنن و ودايع گذشته باشد و نه مي‌توانست حتي اندکي ايرانيان را با مفاهيم مدنيت نوين همسو سازد. چه، ساختار و سامان فکري مدنيت نوين از اساس با تلقيات سنتي در تعارض بود، مباني آنها با يکديگر تناقض داشت و به همين دليل سنت نمي‌توانست با تجدد وارد داد و ستد شود. گفت‌وگو بين آنها ممتنع بود. بنابراين، نوشتند که اگر تجددخواهان واقعا سوداي رهبري ايرانيان به سوي نجات و فلاح را در سر مي‌پرورانند، بايد جرأت کنند و اين قيود را به کناري نهند و تمدن جديد را با الزامات آن بپذيرند. در غير اين صورت بهتر است که با همان شيوه‌هاي گذشته زندگي کنند و حداقل به الزامات سنت وفادار بمانند زيرا اين شيوه بهتر از اين است که به «تجدد ناقص» دست يازند.
توصيه مي‌شد که صلاح ايران در اين است که «جسما و روحا و ظاهرا و باطنا» فرنگي شود و هيچ راه ديگري وجود ندارد.سپس مي‌افزودند که اگر انديشمندان ايران اين راه را اختيار کنند و درآن مسير جدا گام نهند نه تنها مردم ايران روي آباداني و نيک بختي خواهند ديد بلکه از خطراتي که در حال و آينده در کمين آنان است آزاد خواهند شد. براساس اين استدلال‌ها و با توجه به چنين اولويت‌هايي بود که در شماره اول دوره جديد کاوه، مصادف با 22 ژانويه 1920، گردانندگان آن سياست خود را درمورد لزوم پذيرفتن تجدد و مرجح دانستن تمدن اروپايي در ايران و تسليم مطلق در برابر آن عنوان کردند. شماري از نشريه‌هاي ايران از در مخالفت با اين انديشه برآمدند و در برابر چنين انديشه‌ها و آرمان‌هايي استدلال کردند که عقب ماندگي ايران صرفا در پاره‌اي از علوم و صنايع نيست که با پذيرش آنها کشور به جرگه ملل متمدن بپيوندد، زيرا انحطاط و عقب ماندگي جامعه ژرف‌تر و گسترده‌تر از حد متصور است. به دليل غفلت از ماهيت انديشه ترقي که از عصر انقلاب فرانسه در اروپا رواج پيدا کرده است، اين گروه وقت خود را عمدتا مصروف تشکيل يا برانداختن کابينه‌ها مي‌کردند و به بحث و نزاع در اين زمينه مي‌پرداختند که آيا تمرکز بهتر است يا عدم تمرکز و آيا جمهوري فرانسه کاراتر است يا جمهوري‌هاي سوئيس و آمريکا. به همين دليل بيشتر به شخصيت‌ها توجه داشتند و ابدا از تعليم عمومي، تاسيس مدارس و انتشار کتاب که ابزار اصلي نجات و ترقي کشور است سخني به ميان نمي‌آمد و در نتيجه مجموعه تلاش‌هاي آنها کوچکترين ارمغاني نداشت و ثمري ببار نياورد.
به سخن ديگر، اين گروه از متفکران نجات ايران را موکول به اصلاحات داخلي مي‌دانستند و نه برنامه‌ها و سياست‌هاي کشورهاي خارجي. افزون براين، چنان که گفته شد آنان اساسي‌ترين اصلاح داخلي را هم تعليم عمومي مي‌دانستند و معتقد بودند آنچه ذهن اهل سياست را به خود مشغول داشته است و همه بدبختي‌ها را به نفوذ دول بيگانه احاله مي‌کند تنها با بيداري و آگاهي مردم از ميان مي‌رود و تا زماني که ايراني‌ها باسواد و بيدار نشوند نفوذ و دخالت و حتي تجاوز نظامي دولت‌هاي بزرگ در مورد ايران استمرار خواهد داشت و اگر روس‌ها بروند عثماني‌ها جاي آنها خواهند آمد. به نظر نويسندگان کاوه اقدامات کساني که آنها را «سياستچي» مي‌ناميدند در راه مستقيم نجات و سعادت ايران نبود چون اين گروه هدف خود را صرفا مداخله در امور دولت و انتقاد از آن قرار داده بودند و به خطا اصلاحات را يکپارچه متوجه و معطوف به ماشيني مي‌دانستند که نام آن را دولت يا به قول همان سياستچي‌ها کابينه نهاده بودند و به اصلاحات در زمينه‌ها و عرصه‌هاي ديگر زندگي جامعه توجهي نداشتند. آنها تاکيد مي‌کردند که اگر هزار بار کابينه عوض شود و نيروهاي جوان و با تجربه و آزاديخواه سر کار آيند و اگر چند شهر ايران به تجددخواهي قيام کنند و اگر در هر شهر يک حکومت «شوروي جمهوري» تاسيس شود و اگر باز هم مستشاران آمريکايي استخدام شوند و دهها کار ديگر صورت گيرد باز هم ايران قدمي به پيش نخواهد رفت و نه تنها از چنگال دولت‌هاي بيگانه بلکه از معايب و بلاياي اجتماعي و انحطاط داخلي که به مراتب از تسلط بيگانگان بدتر است نجات پيدا نخواهد کرد. تنها چيزي که مي‌تواند مايه نجات ايران باشد فقط و فقط تعليم عمومي است.
چنان که بر مي‌آيد، مقصود اين گروه از گسترش تعليم عمومي در واقع گسترش سواد آموزي بود و نسخه‌هايي که تجويز مي‌کردند هيچ تفاوتي با برخي از انديشهگران دوره‌هاي پيش نداشت. قياس اوضاع و احوال ايران با تجربه ژاپن هم بدون اشکال نبود. الزامات مذهب شينتو که در حقيقت آيين اطاعت مطلق بود و نقش ايدئولوژي ژاپني‌ها سنگ بناي اين پيشرفت بود و در کنار آن بايد از همبستگي ملي و انسجام و وحدت فرهنگي ژاپني‌ها ياد کرد و نيز از موقعيت جغرافيايي آن ياد نمود که محصور درآب است و مانع از دستيابي سهل و آسان مهاجمان به اين کشور مي‌شود. بدون توجه به اين مقولات نمي‌توان ساختارهاي توسعه اجتماعي ژاپن را تبيين کرد. از طرفي، هيچ‌گاه ديده نشد که نويسندگان اين نشريه از موانع انتقال آگاهي يا همان خرد مدرن غرب به ايران ياد کنند و در مباني سنت‌هاي مرسوم در جامعه ايراني تامل ورزند. در واقع، تلاش‌هاي نويسندگان کاوه بيش از آن که معطوف به تامل در مباني تجدد و پرسش از علل امتناع حصول ايراني‌ها به آن در شرايط تاريخي خاص کشورگردد، مصروف به پرداختن به ضرورت تعليم عمومي و آموختن الفبا و خواندن و نوشتن مي‌شد که اگرچه در جاي خود اهميت بسيار دارد اما به هيچ وجه جاي طرح پرسش نوين در شرايط تاريخي خاص ايران را نمي‌گرفت.
همانند گذشته، گردانندگان کاوه استخدام کارشناسان خارجي را از جمله گام‌هاي اساسي براي توسعه و پيشرفت ايران تلقي مي‌کردند. واقعيت آن است که حداقل از دوره مشروطيت انديشه استخدام مستشار خارجي در بين برخي از ايرانيان وجود داشت و با گذشت زمان و تجربيات عديده نيز چنين خواستي از ميان نرفت. اما آنچه مورد نظر کاوه به نظر مي‌رسيد تغيير و تحول اساسي در ساختارهاي مختلف اجتماعي کشور بود و آن هم جز از طريق يک انقلاب فراگير غيرممکن مي‌نمود، و به هر حال شرايط عيني و ذهني نيز براي وقوع انقلاب مهيا نبود. به همين دليل بود که گردانندگان کاوه براي تحقق اينگونه تغييرات فوري به دفاع از «استبداد منور»29 برخاستند و معتقد بودند که يک فرمانرواي مطلقه با حسن نيت و ترقي خواه مانند پطر کبير در روسيه يا ميکادو در ژاپن يا بيسمارک در آلمان در زمره اينگونه اصلاح‌طلبان‌اند. از دو نوع ديگر حکومت يعتي استبدادي و مشروطه معيوب و ناقص هم ياد مي‌کردند و از نوع چهارم آن تحت عنوان مشروطه کامل و صحيح نام مي‌بردند که به نظر آنها بهترين شکل حکومت اما غيرقابل تحقق در ايران بود يعني نوع حکومتي که فقط در بين ملل مترقي امکان ظهور دارد. در تجزيه و تحليل از گرايش‌هاي طبقه مديره ايران جايگاه هر قشر در ترقي کشور روشن شده است. طبق اين تحليل گروهي از نخبگان به دنبال منافع خويش مي‌روند و نسبت به سرنوشت کشور بي‌اعتنا هستند و گروه ديگر طرفدار استبداد و مخالف هرگونه اصلاح اند. از اين دو گروه انتظاري نمي‌توان داشت. اما، غير از اين دو دسته گروه سومي نيز وجود دارند که پيشگام تجددخواهان و وطن پرستان اند و داعيه اصلاح جامعه دارند. اين گروه خود به دو دسته تقسيم مي‌شوند. گروه نخست مرکب از عده‌اي سياستمداران قشري و سطحي‌نگر است که ناآگاهي و کوته فکري همه تلاش‌ها و نيات خيرخواهانه آنها را بي‌نتيجه مي‌گذارد. اين گروه متهم مي‌شدند که اسير خودپسندي ملي و وطن‌پرستي از نوع نادرست آن هستند و مي‌انديشند که وطن‌پرستي يعني تعلق خاطر به عادات و سنن بومي و اثبات برتري آنها بر رسوم ملت‌هاي متمدن. اين افراد چون در اعماق تمدن جديد غور نکرده‌اند و متوجه روح آن نشده‌اند نمي‌توانند آن را يکپارچه بپذيرند و اخذ کنند و بنابراين از دستشان کاري ساخته نيست و محال است سر ترقي و تنزل ملل عالم را دريابند. از ديد کاوه، تنها به گروه دوم، مرکب از شماري اندک از تجددطلبان، اميد مي‌توان داشت.
برنامه‌هاي پيشنهادي کاوه گردانندگان کاوه طرح‌هاي عملي مشخصي براي انجام اصلاحات در ايران ارائه نمي‌کردند، بلکه در يک سلسله پيشنهادهاي کلي و شعارهايي که حاکي از آرمان‌ها و آرزوهاي تحقق نايافته بود مطالبي را منتشر مي‌ساختند. در واقع، از همان اوان دوره قاجار که ضرورت اصلاحات مورد توجه و تاکيد قرار گرفته بود، هيچ يک از روشنفکران ايراني برنامه مشخص و جامعي براي نوسازي کشور ارائه نکرد. ريشه اين کوتاهي را بيش از هر چيز بايد ناشي از بي‌عنايتي انديشه‌گران اين دوران نسبت به ضرورت تامل درباره نحوه برقرار کردن گفت‌وگو بين سنت و تجدد دانست. برنامه‌هايي که نويسندگان کاوه ارائه مي‌کردند در مجموعه‌اي از پيشنهادها به نخبگان سياسي خلاصه مي‌شد. چنان که گفته شد، تعليم عمومي، و تلاش براي گسترش آن، و انتشار کتاب و ترجمه منابع فرنگي به فارسي در صدر اين پيشنهادها قرار داشت. به اعتقاد اين نويسندگان، نخبگاني که درد وطن دارند و خواهان پيشرفت آن هستند بايد به جاي تمرکز بر آمد و رفت کابينه‌ها کاري کنند که تشکيلاتي شکل گيرد و دستورات کلي مورد نظر را که متضمن پيشرفت کشور است سرلوحه کار خود قرار دهد.
به اعتقاد نويسندگان کاوه نخستين قدم براي اين اصلاحات استقرار دولت متمرکز و نيرومندي بود که بايد به ايجاد و تقويت آن همت کرد و نفوذ و اقتدار آن را در سراسر کشور بسط و گسترش داد زيرا انجام اصلاحات بدون تامين امنيت و ثبات در جامعه امري ناشدني است. در اين مورد بايد به ياد آورد که در سال‌هاي نخست پس از انقلاب مشروطه هنگامي که لوايحي براي برقراري امنيت در کشور به مجلس ارائه مي‌شد بسياري از دموکرات‌ها از در مخالفت با آن برمي‌آمدند و تصور مي‌کردند آن لوايح مقدمه‌اي براي سرکوب تجددطلبان است اما به تدريج واقعيات اوضاع سياسي و اجتماعي کشور آنان را به ضرورت ايجاد امنيت معتقد ساخت. اينان عوامل انحطاط ايران را دروني و مرتبط با ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي جامعه مي‌دانستند و برهمين اساس تجديد بناي مملکت و روآوري به تجدد را نيز امري دروني و داخلي مي‌شمردند. با اين همه، اين گروه از متفکران به ايران پيش از اسلام به ديده تحسين و تمجيد مي‌نگريستند و معتقد بودند که بنياد تمدن ايراني ريشه در دوران پيش از اسلام دارد. اما در عين حال به اين نتيجه رسيده بودند که به سبب انحطاط فرهنگي و اجتماعي و گسترش دامنه جهل و خرافات و تعصب ناشي از باورهاي مذهبي رايج در ايران آن روز، ايرانيان توانايي و استعداد آفرينش تمدني ديگر و بنياد نهادن مدنيتي مطابق با نيازهاي زمان را از دست داده بودند.

دوره جديد

سيدحسن تقي‌زاده

‌‌اين مقاله در چهاردهم شهريور 1289 در نشريه كاوه چاپ برلين به مناسبت منظم شدن چاپ اين نشريه منتشر شد. تقي‌زاده در توضيح منظم شدن مجله در حالي كه بسياري از نويسندگان سابق نيز همچون كاظم‌زاده و قزويني او را تنها گذاشته بودند، در پي‌نوشت اين مقاله خود آورده است:
روزنامه كاوه كه از ابتداي تاسيس به‌عنوان جريده نيم‌ماهه داير شده بود و بايستي هر دو هفته يكبار منتشر مي‌شد به مرور فاصله طبع آن زيادتر شده و ماهانه و گاهي دو ماه يكبار منتشر شد و حتي اخيرا به واسطه بعضي بي‌ترتيبي‌ها اصلا غيرمنظم شده و ماه‌ها عقب افتاد. اينك از غره ماه جمادي‌الاخر 1338 مرتب و منظم شده و هر ماهه در غره هر ماه يك شماره به اندازه دو مقابل حجم سابق يعني به جاي هشت صحيفه در 16 صحيفه داراي مقالات مبسوطه و جامعه نشر خواهد شد و اين شماره را كه اولين شماره از سال پنجم كاوه و شماره 36 آن است مبدا دوره جديد قرار داده و آن را شماره «1» ناميديم.

مقصود از دوره جديد تغيير اساسي است كه در تاريخ روزنامه كاوه حادث مي‌شود. روزنامه كاوه در زمان جنگ پيدا شد و به شكل يك روزنامه سياسي تاسيس شد كه غرض عمده از نشر آن در ابتدا تقويت معنوي بود با آن دسته از وطن‌پرستان ايراني كه به عقيده آنها در جنگ بين‌المللي گذشته حسيات و منافع ايران در آن طرفي بود كه يا روس دشمن بي امان ايران مي‌جنگيد و هر نوع مماشات و كنار آمدن را با دولت امپراتوري روس محال مي‌دانست. در اثناي جنگ تاريخ عالم به سرعت سير مي‌كرد و وقايع عظيمه‌اي پي‌درپي در دنيا رخ مي‌نمود كه هر كدام به قرني محتاج بود: شكست بزرگ روس، انقلاب در آن مملكت و منجر شدنش به «بالشويزم» كه نقطه مقابل شكل حكومت تسارهاي قديم روس بود. انقراض سلطنت ‌هانسبورگ و پاشيده شدن دولت متحد اتريش و مجارستان، سرنگون شدن عثماني و زوال حكومت ترك از ممالك غيرتركي، پيدا شدن دول تازه‌اي از ملل محكومه، مداخله دولت ايالات متحده آمريكاي شمالي در امور دنياي قديم و سياست آن. معلوم است كه همه اين وقايع به علاوه شكست آلمان و زوال نفوذ سياست او موقتا از قطعات ديگر دنيا عوامل مهمي هستند براي تبديل اساسي در سياست مشرق زمين و مخصوصا ايران. اين مملكت كه قبل از جنگ سر و كارش بيشتر با روس و انگليس بود و تا اندازه‌اي با عثماني و آلمان و از همه بيشتر سرنوشت آن مملكت در دست روس بود حالا از همه بيشتر در تحت نفوذ انگليس آمده و جزيره بريتاني است كه در امور و سياست آسياي وسطي اولين مقام را دارد و پس از آن فرانسه و آمريكا هم كم و بيش گاهي حرفي مي‌زنند. روزنامه كاوه زاييده جنگ بود و لهذا روش اين روزنامه نيز با موقع جنگ متناسب بود و حالا كه جنگ ختم شده و صلح بين‌المللي در رسيده كاوه نيز دوره جنگي خود را ختم شده مي‌داند و يك دوره صلحي شروع مي‌كند. و لهذا اساس و خط روش تازه‌اي كه از اول سال 1920 ميلادي مطابق با 9 ربيع‌الثاني 1338 كاوه جديد پيش مي‌گيرد نسبتي با كاوه سابق ندارد و در واقع روزنامه تازه‌اي مي‌شود كه مندرجات آن بيشتر مقالات علمي و ادبي و تاريخي خواهد بود و مسلك و مقصدش بيشتر از هر چيز ترويج تمدن اروپايي است در ايران، جهاد بر ضد تعصب، خدمت به حفظ مليت و وحدت ملي ايران، مجاهدت در پاكيزگي و حفظ زبان و ادبيات فارسي از امراض و خطرهاي مستوليه بر آن و به قدر مقدور تقويت با آزادي داخلي و خارجي آن. اين را نيز بايد بگوييم كه در نتيجه اين جنگ ايران در وضع و موقع به كلي تازه و جداگانه‌اي واقع شده كه هيچ نسبتي به وضع سابق ندارد و تقريبا ممكن است فرق وضع سابق و حاليه را به فرق ميان مرض حاد و مزمن قياس كرد. خطرهاي سياسي پيش از جنگ مثل وبا و طاعون و شاقاقلوس بودند و خطر حاليه مثل سرطان و كوفت. امراض سابق بيشتر تند جنبيدن و دست و پا زدن و پي طبيب و دوا دويدن و جنگيدن شديد با مرض لازم داشت و مرض حاليه بيشتر پرهيز و مواظبت دائمي و حزم و عقل با استقامت و ثبات مي‌خواهد و حوصله و دنبال كار گرفتن لازم دارد.
هيجان حاد و زودگذر و شور و غليان موقتي نتيجه زياد ندارد برعكس مبارزه معنوي دائمي و آرام و مجاهدت متين و عاقلانه منتج كاميان نتواند شد.
خطر عثماني و روس خطر زور محض و جبر و قهر و تحكم بود. به‌طور غلبه و استيلا و مخصوصا اولي به ملت ايران و وحدت ملي آن از يك طرف و تمدن و آبادي آن از طرف ديگر بزرگ‌ترين و بدترين كل خطرها و آفات بود و دومي به استقلال مملكت و بقاي نام و نشان دولت و آزادي ايران اعظم غوائل. ولي خطر انگليس در ايران خطري است از نوع ديگر يعني علم، عقل، تدبير، حيله، پرفني و حكمت همانقدر در آن دخيل است كه قشون، توپ، تفنگ و سرنيزه و لهذا مجاهده و مبارزه با اين مرض كه در رگ و ريشه مملكت و ملت به تدريج و مرور زمان رخنه و كار مي‌كند و مقصدش اسيري اقتصادي ملت و شايد عقب نگه داشتن اوست در علم و معرفت كه وسيله نجات است فقط ثبات و پايداري و عقل و حزم مي‌خواهد. به عقيده نويسنده سطور امروز چيزي كه به حد اعلا براي ايران لازم است و همه وطن دوستان ايران با تمام قوي (تحت اللفظ) بايد در آن راه بكوشند و آن را بر هر چيز مقدم دارند سه چيز است كه هر چه درباره شدت لزوم آنها مبالغه شود كمتر از حقيقت گفته شده: نخست قبول و ترويج تمدن اروپا بلاشرط و قيد و تسليم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتيب و علوم و صنايع و زندگي و كل اوضاع فرنگستان بدون هيچ استنثا (جز از زبان) و كنار گذاشتن هر نوع خودپسندي و ايرادات بي‌معني كه از معني غلط وطن‌پرستي ناشي مي‌شود و آن را «وطن‌پرستي كاذب» توان خواند. دوم اهتمام بليغ در حفظ زبان و ادبيات فارسي و ترقي و توسعه و تعميم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومي به تاسيس مدارس و تعميم تعليم و صرف تمام منابع قواي مادي و معنوي از اوقاف و ثلث و وصيت تا مال امام و احسان و خيرات از يك طرف و تشويق واعظين و علما و سياسيون و جرايد و انجمن‌‌ها و غيره و غيره از طرف ديگر در اين خط تا كار به جايي رسد كه مجلس شوراي ملي كه محض مقبوليت ميان عوام سالي 10 روز در بهارستان روضه‌خواني مي‌كند سالي يك ماه مجلس درس اكابر شبانه در بهارستان ترتيب دهد (باز محض مقبوليت) و انجمن اتحاديه تجار طهران كه محض كار تجارتي تاسيس شده و دور هم گرد آمده‌اند چنانكه در مرامنامه خودشان در ماده اول (محض جلب عوام) و تقويت اسلام و ترويج شرع مبين را مي‌گنجانند با آنكه تقويت اسلام مستقيما ربطي به موضوع ايشان ندارد در يكي از مواد مهمه نظامنامه خود هم ترويج مدارس ملي را قيد بكنند.
اين است عقيده نگارنده اين سطور در خط خدمت به ايران و همچنين راي آنان كه به واسطه تجارب علمي و سياسي زياد با نويسنده هم عقيده‌اند: «ايران بايد ظاهر و باطنا جسما و روحا فرنگي مآب شود و بس...»
اگر عقلاي ايران اين طريقه را اختيار كرده و در آن راه جدا كار بكنند نه‌تنها ايران‌آباد و خوشبخت مي‌شود بلكه از خطرات حاليه كه در آن واقع است و از خطرات آينده كه از دوباره زنده شدن روس و تاثير كار كردن ميكروب فسادي كه عثماني‌ها در ممالك مجاوره ما و بعضي از ولايات ايران پاشيدند قويا محتمل است ظهور كند خلاص مي‌شود. بايد در خاتمه اين بيان اصول عقايد اين را نيز بگويم كه به عقيده نگارنده شايد بزرگ‌ترين و موثرترين كل خدماتي كه در اين راه توان كرد نشر ترجمه‌هاي يك سلسله از كتب مهمه اروپاست به زبان فارسي سهل و آسان در ايران. مسووليت اداره و همچنين مندرجات روزنامه جديد «كاوه» من بعد از جزء و كل منحصرا با نويسنده اين سطور خواهد بود