اسطوره مديريت در ژاپن

«با شناخت مسووليت خود به عنوان يک صنعتگر، از راه انجام فعاليت‌هاي حرفه‌اي تجاري، خود را وقف پيشرفت و توسعه جامعه و رفاه مردم خواهيم كرد و بدين وسيله كيفيت زندگي را در سراسر دنيا و براي جهانيان بهبود خواهيم داد.»


اين جملات بخشي از هدف اساسي ماتسوشيتا است كه در سال 1929 تدوين شده است. در 27 نوامبر سال 1894 کنوسوکه ماتسوشيتا در دهکده‌اي در ژاپن متولد شد. او کوچک‌ترين فرزند خانواده بوده و پدرش مالک زمين‌هاي زيادي در واکاياما بود؛ ولي بعد از مدتي به دليل سرمايه‌گذاري‌هاي نادرست به خصوص در زمينه زراعت برنج، دچار فقر ناگهاني شدند. در سال 1899 خانواده تمام شانس خود را از دست داده و همه املاک و اجناس ارزشمند خانواده به فروش رفته بود. شرايط خانواده به قدري بد شده بود که آنها دچار کمبودهاي غذايي، پوشاکي و سلامتي شديدي شده بودند. کنوسوکه نيز از سلامت مناسبي برخوردار نبود و سه تن از خواهر و برادرانش به دليل بيماري‌هاي عفوني جان خود را از دست دادند، بنابراين کنوسوکه پس از 9 سالگي ديگر نتوانست تحصيلات خود را ادامه دهد و براي کار در يک زغال فروشي به اوزاکا فرستاده شد. سپس به يک دوچرخه‌سازي رفت و تا 15 سالگي در آنجا کار کرد. در آن زمان استفاده از برق در حال رواج يافتن بود و کنوسوکه که مي‌دانست اين تکنولوژي، آغاز دوره جديدي از زندگي بشر است، در اداره برق اوزاکا درخواست کار داد و به عنوان دستيار سيم کشي استخدام شد؛ ولي به سرعت استعدادهاي خود را نشان داد و به يک تکنسين برق تبديل شد. در سن 22 سالگي نيز عنوان بازرس برقي را دريافت کرد. او در اوقات بيکاري به ساخت اختراعات برقي خود مشغول بود، ولي رييس اداره برق علاقه چنداني به اين اختراعات نشان نمي‌داد؛ لذا پس از چندي او دچار نااميدي شد و با رها کردن اين کار به دنبال گسترش اختراعات خود رفت.

ادامه نوشته

داستان اختراع تلفن و انحصارطلبی AT&T

کوشان غلامي
در سال ۱۸۴۷ الکساندر گراهام بل در شهر «ادينبورو» اسکاتلند متولد شد. او چند سالي بيشتر به مدرسه نرفت؛ ولي با همت خود و تلاش خانواده‌اش از تحصيلات ممتازي برخوردار گرديد. از آنجا که پدرش متخصص فيزيولوژي صدا، اصلاح گفتار و آموزش به ناشنوايان بود علاقه و توجه او به مبحث بازيافت اصوات و صداها بسيار زياد بود.


گراهام بل در سال ۱۸۷۱ به شهر بوستون در ايالت ماساچوست آمريکا نقل مکان کرد. در آنجا در سال ۱۸۷۵ به کشفيات مختلف دست يافت که سرانجام به اختراع تلفن منجر شد. بل اظهار نامه مربوط به درخواست ثبت حق انحصاري اختراع خود را در فوريه سال ۱۸۷۶ ارائه داد و امتياز مربوط به آن چند هفته بعد به وي داده شد.
کمي پس از دريافت امتياز مزبور، گراهام بل دستگاه تلفن اختراعي خود را در سالن نمايشگاه سنتنيال فيلادلفيا به معرض نمايش گذاشت. اختراع بل با استقبال گرمي مواجه شد و جايزه‌اي نيز به اواعطا گرديد. حق بهره برداري انحصاري از اين اختراع در قبال مبلغ 100 هزار دلار کمپاني «وسترن يونيون تلگراف» پيشنهاد شد؛ ولي کمپاني مزبور از خريد آن امتناع کرد. بنابراين الکساندر و شرکاي تجاري‌اش از جمله گاردينر هوبارد و توماس سندرز در ژوئيه ۱۸۷۷ شرکت تلفن بل را تاسيس کردند که در حقيقت پايه و اساس کمپاني«تلفن و تلگراف آمريكا» (AT&T) امروزي بود. تلفن از همان آغاز با توفيق تجاري بسيار بزرگي روبه‌رو گرديد؛ ولي بل و همسرش که حدود پانزده درصد سهام شرکت تلفن را داشتند، تصور نمي‌کردند که کمپاني آنها به زودي تبديل به شرکتي با سوددهي بسيار بالا خواهد شد.

ادامه نوشته

سرگذشت اقتصاد رفتاري

نشريه دانشگاه هاروارد بررسي مي‌كند

کریج لمبرت
مترجم: یاسر میرزایی
اوديسه در كنار جزيره اغواگر سيرنس
اقتصاد رفتاری توضیح می‌دهد که چرا ما وقتمان را هدر می‌دهیم، خرید می‌کنیم، قرض‌ می‌گیریم و تا فرصتی دست دهد، شکلات می‌دزدیم.


همچون همه‌ انقلاب‌های فکری، این یکی هم با بروز حقایق غیرمعمول و مشاهدات عجیب و غریبی آغاز شد که تفکر غالب نمی‌توانست توضیحش دهد. برای مثال قماربازان، حتی وقتی که مشخص است می‌بازند به شرط‌بندی ادامه می‌دهند. مردم مدعی‌اند که می‌خواهند برای بازنشستگی‌شان پول ذخیره کنند، بهتر بخورند، شروع به ورزش کنند، سیگارکشیدن را کنار بگذارند و همین تصمیم را هم دارند، اما این کارها را نمی‌کنند. قربانیانی که حس می‌کنند با آنها به بدی برخورد شده است، به خونخواهی برمی‌خیزند، اگر چه این کار به منافعشان لطمه می‌زند.
این حقایق غیرمتعارف، توهینی آشکار به مدل استاندارد عامل انسانی یعنی انسان اقتصادی است که اقتصاددانان کلاسیک و نئوکلاسیک آن را برای دهه‌ها (البته نه برای قرن‌ها) فرضی بنیادی دانسته‌اند. انسان اقتصادی تصمیماتی منطقی، عقلانی و خودخواهانه می‌گیرد که هزینه‌ها و فایده‌ها را می‌سنجد و سعی می‌کند ارزش و سود را برای خود حداکثر کند. انسان اقتصادی، مخلوقی باهوش، تحلیل‌گر و خودخواه است که به خوبی می‌تواند خود را برای رسیدن به اهداف درازمدتش تنظیم کند و گرفتار حالات و احساسات آنی‌اش نشود. انسان اقتصادی دستاویز ساده‌ای برای تولید نظریات دانشگاهی است، اما انسان اقتصادی از ضعفی کشنده رنج می‌برد: چنین انسانی وجود ندارد.

ادامه نوشته

خلاقیـت

خلاقیت شیوه ای است که انسان به کمک آن بر ژرفا و فراخنای تجربـﺔ هستی خود می افزاید. خلاقیت همزمان با گسترش جهان و آشکار ساختن ابعاد  ناشناختهآن ، ظرفیت درونی بشر را نیز توسعه   می بخشد و موجب غنای آن می شود. بطوریکه انسان می تواند آن ابعاد ناشناخته را در درون خویش نیز تجربه کند. لذا روند آفرینش دارای نقشی دوجانبه است که فراتر از شیوه های معمول برخورد با محیط و خویشتن عمل می کند.
خلاقیت نیرویی است که بشر به کمک آن خود را از سلطــﺔ تقدیر رهایی می بخشد و نه تنها به قلمرویی فراتر از پاسخ های شرطی خود گام می گذارد ، بلکه مرز انتخاب های عادی خویش را نیز در می نوردد.
پس در روند آفرینش پیوند نوینی میان جهان و تجربـﺔ انسانی برقرار می گردد و بواسطـﺔ آن جهان و روان انسان هر دو کاویده می شود.
تمایل انسان به خودشکوفایی وتحقق توانایی های بالقوة او مهمترین انگیزش موجود برای خلاقیت است. این تمایل همان گرایش هدفمندی است که درتمام شئون ارگانیک و انسانی آشکار است . یعنی گرایش به توسعه ، گسترش ، رشد ، فعالیت و ابراز تمام توانایی های ارگانیسم تا آنجا که این انگیزش موجب تعالی وجود شود. چنین گرایشی ممکن است در ژرفای لایه های گوناگون دفاع های روانی که حتی گاه وجود آن را انکار می کنند ، مدفون شده باشد ، ولی بهرحال درهرفردی وجود دارد و تنها درانتظار شرایطی مناسب است تا آزاد شود و ترجمانی ارزنده بیابد.
از سوی دیگر بدون شک نیاز اجتماعی شدیدی برای خلاقیت وجود دارد و بسیاری از انتقادهای جدی در باب جوامع و گرایش های فرهنگی آنها ممکن است با مفاهیم مربوط به فقدان خلاقیت بستگی داشته باشند . مثلاً درآموزش و پرورش مرسوم فعلی به جای ایجاد زمینـﺔ مناسبی برای رشد افراد متفکر ، خلاق ، مبتکر و نومایه گرایش به تربیت اشخاص قالبی ، مقلد و همرنگ جماعت دیده می شود و یا مردم در اوقات فراغت خود به جای فعالیت های آفریننده ، ایفای نقش های منفعل و فعالیت های گروهی منضبط را ترجیح  می دهند. همچنین در زندگی فردی و خانوادگی نیز در لباس پوشیدن ، غذاخوردن ، کتاب خواندن و فکر کردن گرایش شدیدی به دنباله روی ، همرنگی با جماعت ، تحجر و رفتار قالبی وجود دارد.

ادامه نوشته

اتوبوس تندرویی که از روی خودروها رد می‌شود

چینی‌ها برای حل مسئله ترافبک،‌ آلودگی و حمل و نقل عمومی در شهرهای بزرگ،‌ اتوبوس سه‌بعدی تندرویی طراحی کرده‌اند که می‌تواند بدون آلودگی و ترافیک، ‌تا 1200 مسافر را بر فراز سطح خیابان جابه‌جا کند

به گزارش «خبر آنلاین»، جابه‌جایی افراد در شهرهای بزرگ،‌ همیشه مسئله مهمی بوده است که برقراری تعادل در آن واقعا کار دشواری به نظر می‌رسد، وگرنه تا یه حال این تعادل برقرار شده بود! وقتی سیستم‌های حمل و نقل عومی کافی و جوابگو نباشند، ‌مردم ترجیح می‌دهد از خودروهای شخصی استفاده کنند که هم مشکل ترافیک و هم مشکل آلودگی را به همراه خواهد داشت. استفاده از مترو و قطارهای زیرزمینی هم همه جا امکان‌پذیر نیست و هزینه‌های بالایی دارد. از طرف دیگر اگر قرار باشد که خیابان‌ها پر از اتوبوس بشوند،‌ باز مشکل ترافیک و آلودگی پابرجا خواهد بود. پس چاره چیست؟ به نظر می‌رسد که چینی‌ها جواب قابل قبولی برای این سوال پیدا کرده‌اند.

ادامه نوشته

کتاب‌های علمی عامه پسند را بسوزانیم؟


تیم‌ هارفورد
مترجم: گلچهره پاکدل


او از این موضوع که سیاستمداران به کتاب‌های علمی پاپ که داده‌هایشان اکثرا نادقیق و مغلوط است، استناد می‌کنند به شدت عصبانی بود. یک ساعت بعد، داشتم با سیاستمداری مصاحبه می‌کردم که از یک کتاب علمی مردم پسند که به تازگی خوانده بود، با هیجان و علاقه صحبت می‌کرد. اگر فقط می‌توانستم این دو را به هم معرفی کنم، تقابل شان دیدنی می‌شد.
فکر می‌کنم آن استاد امور آموزشی حق داشت که از روی آوردن وزرا به کتاب‌های نویسندگانی چون مالکوم گلدول، دن ارایلی، ریچارد تیلر و حتی تیم‌ هارفورد انتقاد کند؛ اما نه به دلایلی که خودش برمی‌شمرد. فکر نمی‌کنم که نویسندگان این کتاب‌ها نادقیق حرف بزنند. گلدول منتقدان زیادی دارد؛ اما من گزارش‌های او را دقیق می‌دانم.
ارایلی که یک استاد دانشگاه شناخته شده است؛ تیلر – که او هم استاد دانشگاه است – یکی از شانس‌های اصلی جایزه نوبل به شمار می‌آید و تیم‌ هارفورد چطور؟ می‌دانم که او بری از خطا نیست.
هرچند خطاناپذیری کافی نیست. می‌شود نویسنده‌ای باشد که هیچ چیز جز واقعیت‌های معتبر و تحقیق‌های مهم را کنار هم نچیند؛ اما به نتیجه‌ای به شدت بي اهمیت برسد.
بی‌شک تحقیقات مختلف یافته‌های متفاوتی خواهند داشت. کتاب مشهور دن ارایلی مملو از رفتارهای غیرعقلایی است. در مقابل کتاب اخیر خودم (منطق زندگی) پر از مثال‌هایی از رفتار عقلایی افراد است. اغلب از من پرسیده می‌شود که چطور این تناقض را توجیه می‌کنم، به نظرم اگر تناقضی هم در کار باشد بسیار مبهم است.
اگر ارایلی یک روز بارانی را توصیف کند و من یک روز آفتابی، الزاما به معنی تناقض داشتن رویکردهایمان با یکدیگر نیست.
مساله این است که اکثر مردم انتظار آفتاب را دارند یا باران. ارایلی می‌گوید که احتمال بارندگی بیشتر است و من بخش آفتابی‌تر مساله را می‌بینم. برای ارزیابی عینی این دو ادعا، باید شمار روزهای بارانی و آفتابی را شمرد. شاید مساله تفاوت‌های آب و هوایی در نقاط مختلف جهان باشد، یا درجه نوسان، یا اساسا ابزارهای پیش‌بینی مورد استفاده.
برای مسائل سیاست‌گذاری باید همه جنبه‌ها را در نظر گرفت. به این می‌گویند نگاه سیستمی. در حوزه پزشکی هر روزه استانداردهای جدیدی به‌وجود می‌آید؛ در حالی که برای سیاست‌گذاری چنین نیست. کسی که می‌خواهد ببیند چه درست است و چه غلط، باید به ارزیابی‌های مختلف رجوع کند.
جدا از این واقعیت که هیچ‌کس حوصله بررسی تمام شواهد را ندارد، روش ارزیابی و انتخاب شواهد در محیط آکادمیک هم با مشکلات بنیادی همراه است. حتی مروری بر ادبیات موضوع که در مقاله‌ها مشاهده می‌شود نیز، تنها محدود به مقالات چاپ شده است.
بسیاری از یافته‌های آکادمیک هیچ‌گاه منتشر نمی‌شوند فقط چون مشکوک به نظر می‌رسند. متاسفانه شواهد کسل‌کننده و بی‌نمک هم، همچنان شواهد به حساب می‌آیند. نباید آنها را کنار گذاشت؛ اما از کسی که می‌خواهد کتابش فروش هم برود نمی‌توان ایراد گرفت که چرا آنها را در صفحه اول اثرش نمی‌گنجاند.
اینجا بحث سلسله مراتب شواهد مطرح است. ارزیابی سیستمی باید شواهد چاپ شده و چاپ نشده همه را در بر بگیرد.
ارزیابی‌های نادقیق‌تر معمولا تنها بر شواهد جالب تکیه می‌کنند. مقالات علمی تنها یکی از شواهد را در نظر می‌گیرند؛ در حالی که کتاب‌های علمی مردم پسند مجموعه‌ای از شواهد را پی می‌گیرند که بتواند داستان خاصی را بگوید. مکانیزم انتخاب اینجا نظر خواننده است که احتمالا نیمی از شواهد را هم به سختی به خاطر خواهد سپرد.
کسانی که می‌گویند درباره امور جهان کنجکاوند، در واقع در دریایی از شواهد شنا می‌کنند که بارها و بارها فیلتر شده‌اند تا تنها جالب‌ترین‌هایشان باقی بمانند. شاید مخاطره‌آمیز و سمی باشد؛ اما نمی‌توان فقط نویسنده‌های کتاب‌های عامه‌پسند را در این زمینه محکوم کرد.

http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=217111

قدرت نيروي‌كار در چين رو به افزايش است


خيزش كارگران چيني

اقتصاد جهان از افزايش قدرت كارگران چيني نفع مي‌برد


شادي آذري- نیروی کار ارزان معجزه اقتصادی چین را شکل داد. کارگران بخش تولید چین در ازای بخش کوچکی از دستمزد رقبای آمریکایی یا آلمانی خود کار می‌کنند. «موجی از جمعیت» 130 میلیون نفری مهاجران هم در شهرهای پر رونق چین مشغول به کارند که طی سال گذشته هر ماه به‌طور میانگین 1،348 یوآن به موطن خود بردند.این مبلغ معادل فقط 197 دلار است؛یعنی حدود یک دوازدهم میانگین دستمزد ماهانه در آمریکا؛ اما نسبت به سال پیش از آن 17 درصد افزایش یافته است. با رشد اقتصاد چین، دستمزدها هم رضایت‌بخش‌تر شده است. در سواحل چین؛ یعنی جایی که کارخانجات صادرکننده متمرکز شده‌اند، مدیران به دنبال کارگر هستند و کارگران صبر خود را از دست داده‌اند. مجموعه‌ای از اعتصاب‌ها در این کارگاه جهان به راه افتاده است. مشت‌های کارگران چینی با تصویب قانون جدید کار که در سال 2008 به اجرا درآمد و قوانین دیگر مربوط به عرضه و تقاضا، محکم‌تر شده است. یافتن کارگران دشوار و نگه‌داشتن آنان دشوارتر شده است. روستاهای این کشور حدود 70 میلیون مهاجر را در خود جای داده‌اند. با توجه به تعداد روزافزون کارخانجاتی که به سرزمین اصلی چین نقل مکان می‌کنند، سایر حومه‌نشینان نیز ترجیح می‌دهند در نزدیکی خانه خود کار کنند. از سویی دیگر عرضه کارگران قدرتمند حتی در چین هم محدود است.
بر اساس برآوردهای انجام شده تعداد افراد 15 تا 29 ساله در این کشور از سال آینده کاهش خواهد یافت و اگرچه دستمزدهای آنان در حال افزایش است، ارتقای سطح آرزوها و آمال آنان سریع‌تر پیش می‌رود. تمایل آنها به چشیدن تلخی‌های زندگی آن هم بدون گله و شکایت کمتر شده است. واقعیت این است که کارگران چینی هرگز تا آن اندازه که تصور می‌شد مطیع نبوده‌اند؛ به‌ طوري كه اعتصاب‌های اخیر خارج از روال عادی بوده است. تنها استان گوآنگجو واقع در سواحل جنوبی چین طی 48 روز، دست‌کم 36 اعتصاب را شاهد بود. هدف این اعتصاب‌ها و دلیل تداومشان شرکت‌های چند‌ملیتی خارجی است. حزب حاکم کمونیست چین به‌سرعت ناآرامی‌های پیشین کارگران را سرکوب کرد.

اکونومیست در تازه‌ترین سرمقاله خود تحلیل کرد
قدرت روزافزون کارگران چینی
دستمزد‌ها و اعتصاب‌ها در کارخانجات چین رو به فزونی است؛ این هم برای چین خوب است و هم برای اقتصاد جهانی
اما این بار واکنشی خونسردانه‌تر از خود نشان داد. افراد مامور اتحادیه‌های کارگری که تحت کنترل دولت هستند، با خشونت اعتصاب‌‌کنندگان شرکت هوندا را سرکوب کردند. با معترضان به‌طرز وسیعی برخورد شد و آنان تحت فشار دولت قرار گرفتند. اما سردسته‌های آنان هنوز نیمه‌شب بازداشت نشدند.این موضوع نشان‌دهنده سه نکته است: اول آنکه چین از برخورد شدید با کارگران برندهای بزرگی که توجه رسانه‌های جهان را به خود جلب می‌کنند، خودداری می‌کند. دوم آنکه چین راحت‌تر است اگر سرمایه‌گذاران خارجی با مخالفت روبه‌رو شوند و نه سرمایه‌گذاران داخلی. بنابراین اگر کارگران ناراضی‌اند، بهتر است رییس‌های خارجی خود را مورد سرزنش قراردهند تا رییس‌های چینی را.
در جریان بحران اقتصادی حزب کمونیست به درستی به این نتیجه رسیده بود که سرمایه‌گذاران خارجی بیشتر به چین محتاجند تا چین به سرمایه‌گذاران خارجی. سوم و مهمتر از همه آنکه ممکن است دولت چین به این نتیجه برسد که نارضایتی‌های جدید کارگران چینی در راستای هدف «متوازن‌سازی» اقتصاد است. شاید هم این درست باشد. اقتصاد چین بیش از حد بر سرمایه‌گذاری متکی است و کمتر به هزینه مصرف‌کنندگان وابسته است. بخش اعظم دلیل آن این است که کارگران این کشور سهمی کوچک از درآمدهای ملی کشور خود را به دست می‌آورند؛ یعنی 53 درصد در سال 2007 که این میزان کمتر از 61 درصد در سال 1990 بوده است. در آمریکا این سهم دو سوم است. اگر اجازه داده شود که دستمزدها در چین افزایش یابد حتی اگر سود بنگاه‌های اقتصادی کمتر شود، این به کارگران اجازه خواهد داد که از ثمره کار خود بهره بیشتری ببرند.
افزایش دستمزدها در چین برای غرب هم خوب خواهد بود. شاید عجیب به‌نظر برسد، چون جهان ثروتمند به شدت به نیروی کار ارزان چینی وابسته است. براساس یک برآورد انجام شده، تجارت با چین سالانه 1،000 دلار به جیب هر خانوار آمریکایی افزوده است، چون کالاهای ارزان‌تر در فروشگاه‌های آمریکایی عرضه شده است، مواد اولیه ارزان‌تر به کسب‌و‌کار‌ها ارائه شده است و رقابت در بازارهای این کشور سخت‌تر شده است. همان‌طور که افزایش نیروی کار تا یک چهارم بر اثر ملحق شدن کارگران ارزان چینی به خیل عظیم نیروی کار جهان کمک کرد تا قیمت‌ها در غرب کاهش یابد، افزایش دستمزدهای نیروی کار چین هم موجب صدور تورم به غرب خواهد شد. به علاوه، از جنبه اقتصاد جهانی، نیروی کار نیز به مانند زمین یا نفت یک منبع محسوب می‌شود.
به طور طبیعی کاهش منابع نیروی کار چین بیشتر به اقتصاد جهانی ضربه می‌زند تا خشک شدن چاه‌های نفت عربستان.
اما در بحران مالی اوضاع تفاوت دارد. کاهش قیمت‌ها هم ‌اکنون خطری بزرگ‌تر از رکود محسوب می‌شود. در شرایطی که تنها در کشورهای عضو سازمان همکاری‌های اقتصادی و توسعه 47 میلیون کارگر بیکار وجود دارند، نیروی کار وضعیت اقتصاد جهانی را سخت می‌کند. آنچه جهان از فقدان آن رنج می‌برد، خریداران مشتاق است، نه کارگران مشتاق. افزایش دستمزدهای چینی‌ها می‌تواند منجر به تقویت ارزش یوآن شود که آمریکا مدت‌ها است به‌دنبال آن است، مازاد تجاری چین را کاهش و هزینه‌های این کشور را افزایش دهد. این به شرکت‌ها و کارگران خارجی که بیکار مانده‌اند کمک خواهد کرد. افزایش 20 درصدی مصرف در چین می‌تواند موجب افزایش 25 میلیارد دلاری صادرات آمریکا شود و این به معنای ایجاد 200،000 شغل بیشتر است. بالاخره اینکه این افزایش هزینه کمک می‌کند تا اقتصاد جهان به اشتغالزایی کامل برسد.
همانطور که جوآن رابینسون، اقتصاددان کمبریج زمانی نوشته بود، «ضرر کاپیتالیست‌ها در برابر ضرر فقدان آنها هیچ است» این نوشته او که در سال 1962 به رشته تحریر درآمده بود، تحت تاثیر معضل بیکاری جنوب شرقی آسیا بود. از آن زمان به بعد سرمایه موجب اشتغال کارگران در آن منطقه و همسایه بزرگ شمالی آن شد. اکنون نوبت سرمایه است که برای آنان صرف شود.

11عکس یا 11 نفر در 1 عکس+ 2.5 ثانیه و دیگر هیچ

11 عکس یا 11 نفر در 1 عکس+ 2.5 ثانیه و دیگر هیچ

عاشق ارتفاع و پرش را با هیچ کسی نمی توان مقایسه نمود.

تصویری که می بینید ترکیب 11 عکس در یک عکس است که از یک ماجراجوی انگلیسی هنگام پرش از روی صخره گرفته شده است. کل این حادثه 2.5 ثانیه بیشتر طول نکشید اما هیجان پرش از ارتفاع 30 متری آنهم در ساحل پر از سنگ کار هر کسی نیست.

 

11 عکس در 1 عکس+ 2.5 ثانیه و دیگر هیچ

11 عکس در 1 عکس+ 2.5 ثانیه و دیگر هیچ

کاربردهای اقتصاد رفتاری برای اقتصادگردانان

پرفسور دن آریلی *
مترجم: پویا جبل عاملی
فارغ از انتقادی که این مقاله به چارچوب تحلیلی جریان رایج دارد و البته می‌تواند مورد نقد بسیاری از اقتصاددانان باشد، کاربرد‌هایی که اقتصاد رفتاری می‌تواند برای اقتصادگردانان داشته باشد توسط نویسنده به بهترین شکل تبیین شده است. از اين رو مقاله حاضر با نشان دادن این که اقتصاد رفتاری تنها نظریه‌پردازی نیست، برای اقتصاددانان و همین طور فعالان اقتصادی می‌تواند بسیارجالب توجه باشد.


در سال 2008 زلزله‌ای سهمگین بازارهای مالی را تکان داد. آلن گرینسپن رییس سابق فدرال رزرو، که شاید بتوان بزرگ‌ترین بانکدار تاریخ خواندش، در مقابل اعضای کنگره اعتراف کرد که شوکه شده وقتی می‌بیند بازار‌ها چنان که وی همیشه در طول زندگی‌اش بدان اعتقاد داشته کار نکرده‌اند. وی اقرار کرد که فرض بنگاه‌های بیشینه‌ساز سود به خصوص برای بانک‌ها به گونه‌ای که فکر کنیم آنان قادرند از سهامدارانشان محافظت کنند، فرضی اشتباه است.
ما امروز برای ایمان کورکورانه‌مان به قدرت دست نامرئی در حال پرداخت هزینه گزافی هستیم. ما آرام‌آرام اشتباه بودن تئوری جریان رایج اقتصادی مبنی بر اینکه آدمیان قادرند همواره تصمیمات عقلایی بگیرند و اشتباه بودن اینکه بازارها و نهادها به طور کلی خود تنظیمند را می‌پذیریم. اما چه آگاهی و باور دردآوری! تازه تصورش را بکنید که وقتی این فرض برای وال‌استریت جایی که بازیگرانش قاعدتا باید نهایت معیارهای عقلایی بودن را به کار بندند، رد می‌شود، چقدر خسارت بار است که فرض عقلایی بودن را برای مردم عادی به کار بندیم!

ادامه نوشته