اندر فضیلت کتاب نخوانی!
پر است چشم وگوش ما، به خصوص این روزها، از گلایه همه که کتاب نمی خوانند ایرانیان. و پاسخ ها از جمله این است که: ایرانیان مردمانی شفاهی اند، بیشتر می گویند و می شنوند تابنویسند و بخوانند.
سانسور وجود دارد، انگار شعر دهه چهل ـ مثلا ـ وقتی متولد شد که سانسور نبود؟ شک نکنید که هر ایدئولوژی و سیاستی سانسور خودش را دارد.
کتاب ها(عرضه) با خواسته و نیاز مردم (تقاضا) هماهنگ و متناسب نیست، مثلا در کشور پیشامدرن ما اغلب، آثار پست مدرن ترجمه می شود که چندان با شرایط ما سازگار نیست.
ترجمه ها اغلب نامفهوم است، یا جانا سخن از زبان ما می گویی. با رواج فست فود، فست بوک هم باید راه بیفتد، نمونه اعلایش کاری است که عباس کیارستمی با حافظ و سعدی کرده و پرفروش است.
و ... من اما می خواهم ستایش کنم از ملت کتاب نخوان ایران. از جمله به این دلیل که این معیارهایی که برای کتابخوانی وجود دارد، ایراد دارد. در قدیم، و هنوز هم در بعضی مناطق، یک جلد شاهنامه، چند نسل از اهالی یک روستا را چه ها که نمی کرد: سرگرم، حافظ شعر و فرهنگ و زبان ایرانی، حکیم و خردمند، آگاه به امر خود، اهل مدارا، سرخوش، و... هنوز هم اگر کتاب باشد کتابی، چنین تواند کرد با بسیاری. اما صد رحمت به کتاب های آشپزی و گل آرایی و چه و چه که لااقل خاصیتی دارند، اما چه بسا کتاب ها که عین ضلالت و بطالت اند.
اغلب آدمهای بزرگ، مثلا دکارت، کم اما درست کتاب می خوانده اند. می گویند، شاگردی وارد اتاق استادش شد. دید بی چراغ نشسته است. پرسید: چه می کنید استاد؟ گفت: مطالعه. گفت: بی چراغ! شنید: نه با چراغ. آنچه را که زیر چراغ روغنی از نظر گذرانده ام، به نور عقل مرور می کنم و تحلیل!
آدم عاقلی هم می گفت: کتابی را ـ که از قضا کتاب سال هم شده بود و پر فروش ـ هر چه می خواندم کمتر می فهمیدم. تعجب می کردم که چرا دیگران این همه از آن تمجید می کنند. تا آن را با اصل انگلیسی اش مقابله کردم. دیدم مترجم نفهمیده، ترجمه کرده، نامفهوم از کار در آمده است کارش. اهل فضل اما برای این که از قافله علم و تمدن عقب نمانند با جماعت همراه شده از کتاب مذکور تعریف می کردند بی که جرات داشته باشند بگویند چیزی از آن نفهمیده اند!
به کریم حکیمی عرض کردم: اندکی هم زندگی کن! به جای این که اثری فلسفی یا رمانی بخوانی در باب زندگی و از آن طریق در پی فهم زندگی باشی، خودت برو زندگی را تجربه کن!
نه آن که آن درویش نباید کتاب بخواند ـ که می خواند و از همچو منی هم نصیحت نپذیرفت و نمی پذیرد ـ بلکه می گوییم زندگی هم بکند. هم بخواند هم زندگی کند، این جوری هم زندگی اش غنی می شود هم مطالعه اش. تا بعد.
سانسور وجود دارد، انگار شعر دهه چهل ـ مثلا ـ وقتی متولد شد که سانسور نبود؟ شک نکنید که هر ایدئولوژی و سیاستی سانسور خودش را دارد.
کتاب ها(عرضه) با خواسته و نیاز مردم (تقاضا) هماهنگ و متناسب نیست، مثلا در کشور پیشامدرن ما اغلب، آثار پست مدرن ترجمه می شود که چندان با شرایط ما سازگار نیست.
ترجمه ها اغلب نامفهوم است، یا جانا سخن از زبان ما می گویی. با رواج فست فود، فست بوک هم باید راه بیفتد، نمونه اعلایش کاری است که عباس کیارستمی با حافظ و سعدی کرده و پرفروش است.
و ... من اما می خواهم ستایش کنم از ملت کتاب نخوان ایران. از جمله به این دلیل که این معیارهایی که برای کتابخوانی وجود دارد، ایراد دارد. در قدیم، و هنوز هم در بعضی مناطق، یک جلد شاهنامه، چند نسل از اهالی یک روستا را چه ها که نمی کرد: سرگرم، حافظ شعر و فرهنگ و زبان ایرانی، حکیم و خردمند، آگاه به امر خود، اهل مدارا، سرخوش، و... هنوز هم اگر کتاب باشد کتابی، چنین تواند کرد با بسیاری. اما صد رحمت به کتاب های آشپزی و گل آرایی و چه و چه که لااقل خاصیتی دارند، اما چه بسا کتاب ها که عین ضلالت و بطالت اند.
اغلب آدمهای بزرگ، مثلا دکارت، کم اما درست کتاب می خوانده اند. می گویند، شاگردی وارد اتاق استادش شد. دید بی چراغ نشسته است. پرسید: چه می کنید استاد؟ گفت: مطالعه. گفت: بی چراغ! شنید: نه با چراغ. آنچه را که زیر چراغ روغنی از نظر گذرانده ام، به نور عقل مرور می کنم و تحلیل!
آدم عاقلی هم می گفت: کتابی را ـ که از قضا کتاب سال هم شده بود و پر فروش ـ هر چه می خواندم کمتر می فهمیدم. تعجب می کردم که چرا دیگران این همه از آن تمجید می کنند. تا آن را با اصل انگلیسی اش مقابله کردم. دیدم مترجم نفهمیده، ترجمه کرده، نامفهوم از کار در آمده است کارش. اهل فضل اما برای این که از قافله علم و تمدن عقب نمانند با جماعت همراه شده از کتاب مذکور تعریف می کردند بی که جرات داشته باشند بگویند چیزی از آن نفهمیده اند!
به کریم حکیمی عرض کردم: اندکی هم زندگی کن! به جای این که اثری فلسفی یا رمانی بخوانی در باب زندگی و از آن طریق در پی فهم زندگی باشی، خودت برو زندگی را تجربه کن!
نه آن که آن درویش نباید کتاب بخواند ـ که می خواند و از همچو منی هم نصیحت نپذیرفت و نمی پذیرد ـ بلکه می گوییم زندگی هم بکند. هم بخواند هم زندگی کند، این جوری هم زندگی اش غنی می شود هم مطالعه اش. تا بعد.
اسکندر صالحی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 23:59 توسط
|