در میان نویسندگان جهان جورج اورول از جمله کسانی بود که رمان‌ها و نوشته‌هایش به شدت با مضامین سیاسی و اقتصادی عجین بودند.


هرچند او دلیل این امر را در وهله اول به تجربیات سال‌های جوانی و تحمل فقر و همنشینی با طبقات زحمتکش و پی بردن به ماهیت امپریالیسم نسبت می‌دهد، اما معتقد است در نهایت این مشاهده دیکتاتوری فرانکو در اسپانیا و سپس قدرت گرفتن هیتلر و فاشیسم در سال‌های جنگ جهانی دوم بوده است که عزم او را برای مبارزه تمام عیار با نظام‌های توتالیتار در آثارش، راسخ ساخته است.
او در دو اثر مهم خود، «مزرعه حیوانات» و «1984»، انتقاداتی بنیادی به نظام‌های فاشیستی و سوسیالیستی (به طور خاص نسخه استالینی آن) وارد می‌کند. در اینجا گزیده‌ای از آرای او پیرامون ماهیت این قبیل نظام‌ها در چند بخش ارائه خواهد شد. (البته نباید ناگفته گذاشت که اورول در نهایت خود را یک «سوسیالیست دموکرات» می‌دانست.)
آمارسازی در نظام برنامه‌ای برگرفته از رمان 1984:
«... [وینستون] همان‌طور که ارقام وزارت فراوانی را مجددا جرح و تعدیل می‌کرد با خود اندیشید. این کار حتی سندسازی هم نیست. در واقع کارش تنها جایگزین کردن مشتی مهملات با مهملاتی دیگر بود. اکثر آمار و ارقامی که باهاشان سر و کار داشت هیچ نوع ارتباطی، حتی آنگونه که در دروغ‌ها یافت می‌شود، با دنیای واقعی نداشتند. آمارها در گردآوری اولیه شان همان قدر خیالی و دور از واقعیت بودند که بعد از دست‌کاری‌های او. بسیاری از اوقات انتظار می‌رفت که آنها را از خودت بسازی. برای مثال، وزارت فراوانی تولید فصلی چکمه را صد و چهل و پنج‌میلیون جفت پیش‌بینی کرده بود، اما تولید واقعی شصت و دو میلیون بود. به همین خاطر وینستون در بازنویسی آن را به پنجاه و هفت‌میلیون کاهش داد تا طبق معمول مشخص شود که تولید از پیش‌بینی بیشتر بوده است. به هر حال، 62میلیون یا 57میلیون یا 145میلیون، همه به يک اندازه به واقعیت نزدیک بودند. خیلی محتمل بود که اساسا چکمه‌ای تولید نشده باشد. در واقع کسی نه می‌دانست و نه اهمیت می‌داد که چه تعداد چکمه تولید شده است. تنها چیزی که مشخص بود اینکه، هر فصل روی کاغذ مقادیری نجومی چکمه تولید می‌شد و با این حال نصف جمعیت اقیانوسیه پا برهنه بودند. همین مطلب در مورد هر واقعیت ثبت شده دیگری، چه کوچک و چه بزرگ، نیز مصداق داشت. همه چیز طوری در‌هاله‌ای از ابهام فرو رفته بود که در نهایت حتی تاریخ سال هم نامتقین شده بود.»
یا باز در جای دیگری از همین رمان:
«همین‌طور آمارهای افسانه‌ای از تله اسکرین [وسیله فرستنده – گیرنده‌ای که در دنیای رمان از سوی حزب حاکم در همه جا نصب شده تا ضمن اطلاع‌رسانی، رفتار افراد را نیز تحت نظر بگیرد] بیرون می‌ریخت. در مقایسه با سال قبل غذای بیشتر، لباس بیشتر، خانه بیشتر، مبلمان بیشتر، ظروف آشپزی بیشتر، سوخت بیشتر، هلیکوپتر بیشتر، کتاب بیشتر و حتی بچه بیشتر، تولید شده بود.
همه چیز افزایش یافته بود به جز جرم و جنایت و بیماری. به نظر سال به سال و دقیقه به دقیقه، هرکس و هر چیز راه به سوی کامیابی بیشتر می‌پیمود. ... [با این حال] تا آنجا که وینستون به ياد می‌آورد هیچوقت غذای کافی برای خوردن وجود نداشت، جوراب و لباس‌های زیری که کهنه و مندرس نباشند در اختیارش نبود، اثاثیه خانه همواره درب و داغان بودند، قطارهای زیرزمینی مالامال از جمعیت بودند و خانه‌ها فرسوده و در حال فروپاشی، نان‌ها سیاه رنگ بودند، چای که اصلا گیر نمی‌آمد، قهوه موجود هم طعمی منزجرکننده داشت، سیگار هم همین‌طور – ارزانی و فراوانی در مورد هیچ چیز وجود نداشت جز جین مصنوعی. آیا این ناراحتی و کثافت آزاردهنده، این زمستان‌های کشنده و چسبندگی جوراب‌ها، این آسانسورهایی که هیچ‌وقت کار نمی‌کردند، سردی آب، صابون‌های زبر، سیگارهای مزخرف و مزه مشمئزکننده غذاها، هیچ‌کدام نشانه‌ای نبودند از اینکه نظم امور طبیعی نیست؟»

مجید روئین پرویزی-دنیای اقتصاد